حس گریه دارم
تمام سعیم این بود که خراب کاری امروز رو برای خودم عادی کنم تا حدودی هم موفق بودم ، اما فشار امروز بعدازظهر ، کلا بهمم ریخت
باید میرفتم پیش مشتری حقوق و دستمزد ، منم که هنوز بلد نیستم ، تنهایی رفتن اونجا و ترس این که مشتری چیزی بگه که من ندونم اذیتم میکرد
مخصوصا این که من حسابدار نیستم ، کافیه یکم مسئله رو بد بگه ، من عمرا متوجه بشم ،
الان طاقتم تموم شده ، دلم گریه میخواد و البته چیزی که ندارم یه شونه برای گریه و یه ادم که دل داریم بده ...
دلم میخواد پشت هم براش بگم ، بگم که خستم ، بگم دلم گرفته ، بگم از کوه بودن خسته شدم ، از مادر بودن خسته شدم ، از این که دائما مراقب اطرافیانم باشم و حرص بخورم خسته شدم ، بگم منم دلم یکم بی خیالی میخواد ، یکم رها شدن میخواد ، یکم ارامش میخواد ، نمیخوام دغدغه فردا رو داشته باشم ...
دلم دوست داشته شدن میخواد ، و دستی که نوازشم کنه...
آه خدا خسته ام
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی