خرید بک لینک

نفر سوم یه دختره بود حدود 23-24وقتی که نشست فرمون رو گرفت دستاش میلرزید ، افتادیم تو یه خیابون که شدیدا شیب داشت ، بهش گفت پارک کن ، نتونست ، گفت دور بزن نتونست ، گریه میکرد ، میگفت یه بار دیگه بهم فرصت بدید ، افسر ادم خئبی بود گفت باشه ، ولی بازم خراب کرد
به حدی حالش بد بود که رنگش سفید شده بود
نفر اخر نشست ، اونم شبیه قبلی ، با این تفاوت که از استرس میخندید ...
و میگفت من فقط میترسم ابروم بره ، میگفت داداشم مسخرم میکنه
بهش گفتم من با یه خانومه کلاس برداشتم ، راهم انداخت ، اگه میخوای باهاش بردار
چیز عجیبی که میگفت این بود ، میگفت من با ماشین میرم دانشگاه ، برام عجیب بود چون اصلا نمیتونست رانندگی کنه
که البته در اخر خوش اعتراف کرد ماشین دنده اتومات سوار میشه
رشته ی کلام از دستم رفت ، خب جونم براتون بگه داشتم تعریف میکردم
بهش گفتم بیا با این مربیه کلاس بردار ، در جواب یه حرف خیلی زشت زد به حدی که من یه دقیقه سکوت کردم
گفت تو فکر میکنی من ، ... دستم ؟
تو دلم گفتم حتی اگه اون نباشی خیلی بی تربیتی
خلاصه دیدم لیاقت کمک نداره ، همون باید با رد شدنش کنار بیاد
به هر حال مژگان خانم این مرحله رو با موفقیت گذروند
حالا به قول ابی باید بریم سراغ مرحله بعد...

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:20

صفحه بندی