خرید بک لینک
خیلی با خودم کلنجار رفتم که درموردش بنویسیم یا ننویسم ...

اخر سر دیدم همیشه من بودم و حرفای نگفته و وبلاگی که گوش دردو دل های من بوده پس تصمیم گرفتم ثبتش کنم

این موضوع رو حتی به ابی نگفتم ... نمی دونم چه برخوردی باهام می کنه...

از روز اولی که رفتم شرکت به این پسر حس خاصی داشتم ... محبتش و کلامش جذبم کرد حس خوبی ازش می گرفتم.. ادمی بود که با همه حرف میزد ...دلش دریا بود .. با این که 10 سال تو اون شرکت بود اما هوای همه رو داشت .. از همون نگاه اول جذبش شدم

کم کم متوجه شدم کسی رو تو زندگیش داره بنابراین تصمیم گرفتم همه چیز رو بذارم کنار و بهش فکر نکنم...

ماموریت های که با هم میرفتیم باعث شد بیشتر و بیشتر بشناسمش و بهش نزدیک شم ...

از دوست دخترش می گفت و از خنگ بازیهاش از این که چقدر اذیتش می کنه...

پسر صاف و ساده ای بود .. بی غل و غش

هفته پیش تو اینستا یک پست گذاشته بود که حالش خوش نیست و داره مشروب می خوره

بهش پیام دادم خوبی چی شده ؟

فرداش بهم جواب داد .. می دونستم ادمی هست که همه چی رو میگه پس شروع کرد به صحبت کردن از مشکلاتش از دوست دخترش از این که چقدر پیشش اذیت هست

همیشه به من میگه پشت هر حرفت تجربه اس و ادمی هستی که دوست دارم باهات صحبت کنم

سعی کردم کمکش کنم و ارومش کنم چند باری بهم زنگ زد و گفت یه روز بعد شرکت بریم بیرون صحبت کنیم

چند روز بعد از اون پست و اینیستا ... وقتی مترو بودم بهم زنگ زد گفت اومدم سمت شما ماموریت اگر وقت داری بیا همو ببینم اگر نه من برم خونه

بهش گفتم میام

تو یه کافه همو دیدم ... تا نشستیم دیدم اصلا محیطش مناسب حرف زدن نیست صدای اهنگ به حدی بلند بود که صدا به صدا نمی رسید و پر از دود قلیون بود

بهش گفتم بیا بریم یه جای دیگه گفت من روم نمیشه .. هر کاریش کردم بلند نشد

نشستیم و اون شروع کرد صحبت کرد ... موضوع حرف ما قرار بود در مورد اون و دوست دخترش باشه..

اما در مورد همه چی حرف زد جز اون

درمورد شرکت گفت .. درمورد همکارا ...

درمورد رابطه قبلیش و خیلی چیزای دیگه

در اخر هم گفت دوست داره دوست دخترش رو تغییر بده و میخوادتش چون میدونه بهش خیانت نمیکنه

گفت اون زنی هست که می دونم هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه و همین برام بسه و میتونم تغییرش بدم..

اون تصمیمش رو گرفته بود

دیدم واقعا هیچ حرفی ندارم بهش بزنم ... حتی ازم قول گرفت این حرفا رو به هیچ کی نزنم حرفایی که با قسم بهم گفته بود

دائما میگفت مثل خواهرمی و بهت اعتماد دارم ...

به معنای واقعی فهمیدم هیچ حسی در کار نیست... همه چیز یک طرفه بود

البته این رو می دونستم که اون با همه راحته و با دخترا زیادی دوسته ...

پس رفتارش رو نذاشتم به این که به من حسی داره

این ماجرا رو هنوز به ابی نگفتم

...

بعد از رفتن مهدی میشه گفت اولین کسی بود که حس کردم دوستش دارم ...

.......

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:27

صفحه بندی