صبح با اضطراب رفتم سرکار ...
کار این شرکت بیمه ای شدیدا سنگین بود و من به عنوان اولین ماموریت کاریم برای راه اندازی خزانه بسیار ترس داشتم...
تا حالا تنها نرفتم بودم برای خزانه ... همیشه همکارم همراهم بود اگر من نمیتونستم جواب بدم اون کمکم میکرد ...
حدوودای ساعت2رفتیم اونجا ... مدیر عاملشون رو تو راهرو دیدم به من گفت من دارم میرم اقای ... هست ...
تا رفتم تو اتاقش و گفتم قراره چیکار کنیم .. گفت نرم افزار رو نمیخواد و میخوان پس بدن ...
دوباره از همه چی براش گفتم دیدم حرف حرف خودشه ...
مونده بودم چیکار کنم .. فکر میکنم تمام استرس هام بیخود نبود ...
دیدم حق دارن واقعا خزانه به درد اونا نمیخوره ...
رنگ زدم شرکت و مطرح کردم ... گفتن برگردم ...
تمام ترسم از اینه بگن این نتونسته راه بندازه مشتری نخواسته ...
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی