خرید بک لینک
فکر میکنم این دختر رقابت سنگینی تو ذهنش با من گذاشته و در فکره من رو کله پا کنه...

ده ماهه میشناسمش متولد 74 .. به قول خودش 22 سالشه ...

هر چی بیشتر میگذره از شخصیتش بیشتر متنفر میشم ...

اهان راستی این رو هم بذارید تو لیست تنفرهام ... دختر متولد 74 ای...

از بعد عید تصمیم گرفتم رفتارم رو باهاش عوض کنم ... دیگه سعی نمیکنم بهش چیزی یاد بدم .. یا مراقبش باشم ... بی تفاوتم بهش ...

از این که باهام بازی کنه خسته شدم ...

یادمه اون اولا وقتی قهر میکرد نمی اومد باهم صبحانه بخوریم ... یا بیشتر اوقات از اون جهت که ما نوبتی وسایل صبحانه میخریدم اون مشارکت نمیکرد ...

یه بار این رفتار قهر کردن و صبحانه بخوردن و تنها گذاشتن من رو پیاده کرد و برای خودش لقمه می اورد یواشکی میخورد ...

بعد یه مدت دید طاقت نداره دوباره اومد پیش من...

چندی قبل از عید باز هم قهر کرد ...

تو دلم گفتم به درک دختره احمق لوس ...

منم دیگه بساط صبحانه رو جم کردم من که چیزی نمی اوردم چند باری هم اون اورد به منم گفت بیا ... حرفم بهش این بود نوش جون...

دیگه نمیخواستم از یه بچه بازی بخورم...

شدیدا هم تو فکر رقابته و میخواد جا پای من بذاره ...

تو پروژه شرکت من نفر اول دفتر تهران بودم هر چیزی که اون قبول نمیکرد بنویسه من می نوشتم ... الان دقیقا داره تمام موضوعات سخت رو میگیره ...

چند وقتی هم هست حس میکنم یواشکی یه چیزایی می نویسه از بقیه می پرسه و به ما نمیگه ... تو دلم گفتم بازم به درک ...

بذار ببینم تا کجا میتازی

من تگه تو شرکت با این حرف نزنم هیچ کس کنارش نمیره اینقدر شیرین اخلاقه

برچسب: نویسنده: الینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:27

صفحه بندی