نمیدونم بگم حضور امید همکارم کنارم بد بود یا خوب ...
بد از این جهت که باعث شد خیلی استرس داشته باشم و خرابش کنم چون میدونستم از نظر امید ،من از بقیه بچه ها بهترم و اون روم حساب کرده همین باعث شد جلوی مشتری کم بیارم و گند بزنم...
خوب از این جهت که گندهایی که من زد رو جمع کرد و هر جا کم اوردم کمکم کرد...
خلاصه بگم اوضاع بدی بود ...
بعد این که جلسه مون با مشتری تموم شد نگهم داشت و دونه دونه ایراد هام رو گفت ... تمام مدت سعی کردم مقاوم باشم و محکم ،هرچی گفت رو گوش کردم و ریختم تو خودم... اینقدر که وقتی داشت حرف میزد حس کردم قلبم و دست چپ درد میکنه...
نیم ساعت مونده به تایم ناهار رو طاقت اوردم بعدش رفتم پارک کنار شرکت گریه کردم ... هرچی گریه میکردم خالی نمیشدم ...
میخواستم با ابی حرف بزنم اما وقت نداشت ... البته حرف زدن باهاش هم جز نسخه های تکراری چیزی برام نداره ....
برگشتم شرکت بچه ها نگران شده بودن بهشون گفتم یکم اذیت شدم رفتم یه هوا بخورم ... کافی بود یکم ادامه بدن تا بزنم زیر گریه....
شبش با خودم فکر کردم چرا مژگان چرا اینقدر خودت رو اذیت کردی ....
نه شرکت مهمه نه امید فقط خودت مهمی ... خودت که باید بری جای بهتر ...
همه این ماجراها گذشت ... خوبم اما دلگیر...
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی