نشسته بود لبِ حوض جلوی دانشکده و کله کرده بود توی جزوه ای که دستش بود.
چشم گردوندم رو موهای قهوه ای روشن کوتاهش و اخمایی که از سرِ دقت توو هم بودن. قوز کرده بود، فکر کردم اینم از مصیبتای قد بلنده! آستینای تیشرت جذب طوسیشو زده بود بالا که بیشتر حرصم بده لابد! با حسرت به تختِ سینه ش نگاه کردم و آرزوی مرگ کردم برای هرکی جز من که قراره یه روزی سر بذاره روش و آروم بگیره!
داشتم دیوونه میشدم. آدمم انقدر احمق و دیرفهم آخه؟! دست از تماشا کردنش برداشتم و قدم برداشتم سمتش، مرگ یه بار، شیونم یه بار!
نفهمیده بود اومدنمو، سرش توو جزوه بود و حواسش جای دیگه.
اونقدری وایستادم و با فک قفل شده از عصبانیت نگاهش کردم که بالاخره متوجهم شد.
سر بلند کرد و به عادت همیشه ش ابروهاشو داد بالا، چین افتاد رو پیشونیش
- سلام!
به زحمت نگاهمو از چینای بامزه ی پیشونیش گرفتم و خیره شدم به چشماش
+ سلام!
اونقدری توی بغض و سکوت نگاهش کردم که سرخ شد از خجالت و سر پایین انداخت و به حرف اومد
- اون جزوه ای که گفتینو برای فارما تخصصی دنبالشما، پیداش کردم میارم براتون!
حرصم گرفت. بخوره فرق سرت جزوه! به نفس نفس افتاده بودم از عصبانیت
+ اتفاقا اومدم بگم دیگه لازمش ندارم. خودتونو توو زحمت نندازین، چون من قراره برم، دارم انتقالی میگیرم.
بابت جزوه هام خیلی ممنون و شرمنده که نشد جبران کنم...
خداحافظ.
اجازه ی حرف زدن بهش ندادم و عقب گرد کردم و به دو رفتم توی دانشکده و پشت سرمم نگاه نکردم.
تمام مدت کلاسو حواسم پرت همونی بود که نباید میبود و نفهمیدم کی شروع شد کلاس و کی تموم. به خودم که اومدم توی راهرو بودم و داشتم حرفامو سبک سنگین میکردم. رو هوا زده بودم حرف انتقالی رو اما با این وضعیت هر جهنم دره ای که میرفتم بهتر از اینجا بود، حداقلش دم به دقیقه چشم توو چشمش نمیشدم که زجرم بده بی خبری و بی تفاوتیش!
هنوز توی ذهنم جنگ ادامه داشت که بند کوله م با شدت کشیده شد. برگشتم تا تمام عصبانیتمو خالی کنم رو اون بیشعوری که به خودش جرئت همچین کاریو داده، ولی با دیدنش خفه خون گرفتم.
سرش پایین بود و نگاهش به کفشای سرمه ایش. خنده دار بود که داشتم به هارمونی قشنگشون با شلوار رنگِ روشنش فکر میکردم!
- مَ... من آدمِ درس خونی نیستم که جزوه برام مهم باشه، قبل از اینم هیچ وقت جزوه ننوشته بودم...
بچه ها که گفتن دنبال جزوه ی فیزیوپات میگردین نشستم نوشتم اون جزوه رو!
بعدشم که دنبال هر جزوه ای که میخواستین گشتم که نشه جزوه بخواین از کس دیگه ای غیر از من!
من...
عمیق نفس کشید
- من بلد نیستم مثل شما حرفای قشنگ بزنم و بنویسم ولی حالیمه دوست داشتن. هربار اومدم بهتون بگم از این عشقِ بی اجازه ی لعنتی، یه اتفاقی افتاد که نشد تا رسید به امروز که میخواین برین و...
سرشو که بلند کرد چشمای خیسش بند دلمو پاره کرد. دستپاچه بود
- من...
من دوستتون دارم...
یعنی خیلی دوستتون دارم!
میدونم!
میدونم دلیل خوبی واسه موندن نیستم،
ولی میشه...
میشه نرین؟!
میشه بمونین؟!
غرق شدم توو شبِ نی نی نگاهِ ترش، از کی برام انقدر خواستنی شده بود این چشما؟!
کجا میرفتم وقتی آرزوی همیشه م جلوم وایستاده بود و میخواست که برای من برآورده شه؟!
با چند قدم بلند پر کردم فاصله ی بینمونو، سرشو که انداخت پایین، جرئتم بیشتر شد انگار. دیگه مهم نبود برام کجام و کاری که میکنم درسته یا نه! بی هوا رو پنجه ی پا بلند شدم و لبامو رسوندم به تیزی استخونِ فکش و دهنمو شیرین کردم به اولین بوسه ی عشق و بی حرف ازش فاصله گرفتم و با لبخندی که جدا نمیشد از لبام، فکر کردم به تاپ تاپ بی قرار قلبش زیر دست راستم که انگار هماهنگ شده بود با طپش دیوانه وار قلب منو و چشمای گرد شده از فرطِ حیرتش...
سر که برگردوندم، نشسته بود کنار دیوار و یه دستشو گرفته بود به قلبش و دست دیگه ش روی صورتش بود و لبخندش حتی از اون فاصله هم معلوم بود.
لبخندم عمیق تر شد،
دنیا هم انگار داشت لبخند میزد، با تمام وجودش!
#عاشقانههاییکهوشبر
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی
تاريخ: شنبه
13 بهمن
1397 ساعت: 7:16