کفشم و لباسم خیس شده بود... با همون شرایط ادامه دادم ... رسیدم اموزشگاه ... باز خداروشکر هوا زیاد سرد نبود ... ولی خیسی کفشم اذیتم میکرد دعا دعا میکردم زودتر خشک بشه چون میخواستم از اینجا برگردم شرکت ..
خلاصه مدارک رو دادم و نشستم تا آزمون شروع شه .. از اون جهت که همش با خودم میگفتم که باید قبول بشی وگرنه از مرخصی خبری نیست.. کتاب و از کیفم دراوردم و شروع کردن به خوندن ... یه ساعت مونده به ازمون رو خوندم ... بعدش رفتم سرجلسه و در اخر قبول شدم ...
با همون خیسی از اموزشگاه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم برم شرکت...
تمام روز پام خیس بود تا الان که تو خونه هستم و زیر پتو ...
مثل همیشه ابی خیلی تشویقم کرد و بهم امید داد و گفت حالا باید بری مرحله اخر...
مطمئنم هستم از پس این هم برمیام ...
برچسب:
نویسنده: الینا زارعی